داستان ۷۲ ساعت: قانون تغییر هویت
امروز توی جلسه، وسط صحبتها، دوست محترمی که میزبان جلسه بود ، گفت: «دیشب یه پادکست گوش دادم، فوقالعاده بود… لینکش رو براتون میفرستم، دوست داشتید شما هم گوش بدید.»
راستش کشف شخصیت پر ابهامش مجبورم کرد که توی مسیر همین امروز پادکست رو گوش بدم، منم که عاشق پادکست ، ایرپادهای غصبی رفیقمم که توی کیفم! شروع کردم و زدم به گوش! و راستش اصلاً انتظار نداشتم تا این حد از یه پادکست به ظاهر ساده، اینهمه نکته ی عمیق و کاربردی بگیرم.
این نوشته، دقیقاً چیزیه که من از این پادکست یاد گرفتم… تجربهمحور، خودمونی، بدون ادا و اصول، اما پر از مفاهیم حرفهای، عمیق و قابل اجرا، طبق معمول با شما هم به اشتراکش میذارم.
داستان ۷۲ ساعت: قانون تغییر هویت
بزرگترین چیزی که از این پادکست در ذهنم موند، مفهوم «۷۲ ساعت» بود. مفهومی که حالا نه دقیقا خود ۷۲ ساعت رو بگه ، اما خب منظورش رو همه مون میدونیم، از این فلان در ۲۴ ساعت ها که زیاد دیدیم اینور اونور!اینکه هر تغییری ، هر خواستهای، هر تصمیمی، هر جهشی ، قبل از اینکه توی دنیای بیرون دیده بشه، یک چرخه ی سهروزه توی سطح آگاهی ما طی میکنه.
این حرف برای من که سالهاست با ذهن، رفتار، الگوریتمها، داده، NLP و الگوهای تصمیمگیری کار کردم، عجیب آشنا بود. انگار یه نسخه ی انسانی از همون چیزی که در سیستمها میبینم:
قبل از هر خروجی، یک فاز پردازش درونی الزامی وجود داره.
فاز اول: ۲۴ ساعت اول – ریشهزنیِ فرض جدید
چیزی که خیلی بهم چسبید این بود که این ۲۴ ساعت اول وقتی شروع میشه که «واقعا قبول کنی خواستهات انجام شده» نه وقتی فقط آرزو میکنی، یا تکرار میکنی، یا وانمود میکنی.
من همیشه تو پروژهها، استارتاپها، ایدهها، چند روز اول رو خیلی جدی میگیرم چون میدونم همون ساعات اول هست که مسیر شکل میگیره.
اما حالا دیدم که توی «تحول شخصی» هم دقیقاً همینطوره.
این ۲۴ ساعت اول، در واقع مرحلهایه که ذهن شروع میکنه:
- ساختارهای قبلی رو شل کنه
- ذهنیت جدید رو ثبت کنه
- الگوی هویتی تازه رو بسازه
انگار داری یک دیتابیس رو مایگریت میکنی. کار کوچیکی نیست.
فاز دوم: ۲۴ ساعت دوم – مرگ نسخه ی قبلی
این بخش، به نظرم دردناکترین و در عین حال واقعیترین قسمت ماجراست؛
اینجا شک، ترس، مقاومت، نگرانی، بیحوصلگی، تخریب ذهنی… همهش میاد سراغت.
پادکست این دوران رو «مرگ انسان قدیمی» میدونه.
این توصیف دقیقاً همون چیزیه که همیشه در مسیر ساخت محصول، یا زمانی که یک تغییر جدی در کسبوکار انجام میدیم، تجربه میکنیم:
قبل از اینکه نسخه ی جدید بالا بیاد، نسخه ی قبلی باید خاموش بشه.
این خاموش شدن معمولاً با:
- حس بیثباتی
- حس سردرگمی
- فشار ذهنی
- تناقضها
- علامتهای «هیچ چیز درست پیش نمیره»
همراهه.
و نکته خیلی مهمی که فهمیدم اینه بر خلاف تصورم:
این مقاومت نشونه شکست نیست؛
نشونه شروع تغییرات عمیقه.
فاز سوم: ۲۴ ساعت سوم – رسوب هویت جدید
در ۲۴ ساعت آخر، «پذیرش کامل» رخ میده.
یعنی:
- دیگه تظاهر نمیکنی
- شک رو پس نمیزنی
- با حالت جدید یکی میشی
- انگار همیشه همین بودی، نه اینکه داری بازی میکنی
این مفهوم خیلی برای من مهم بود چون چیزی که پادکست توضیح میده، شباهت زیادی به «بلوغ سیستم»، «استیبل شدن مدل»، و «همتراز شدن» توی مدلهای هوش مصنوعی داره:
اول دیتای جدید رو میدم
بعد مدل شروع میکنه تنظیم شدن
آخر سر مدل پایدار میشه و خروجی کاملاً طبیعی میده
اینجا هم ذهن، دقیقاً عملیاتی مشابه انجام میده.
جملات کلیدی: «I AM the Source of All Abundance»
بخش آخر پادکست درباره ی یک جمله ی ششکلمهای بود که خالصترین نسخه ی «هویت خالق» رو بیان میکنه.
این جمله به نظرم سه نکته ی خیلی عمیق داره:
۱) خودت سرچشمهای، نه دریافتکننده
این دیدگاه کاملاً با زندگی من، مسیر کاریام، استارتاپها و کاری که با AI انجام میدم می خونه.
سالهاست فهمیدم که ارزش، از بیرون به ما داده نمیشه.
ما باید «خلق» کنیم. خللللقق ، چیزی که عاشقشم!
۲) دنیا انعکاس هویت ماست
یعنی جهان بیرون مثل یک API نیست که تو ریکوئست بزنی و جواب بگیری.
دنیا «بازتاب» چیزیه که تو هویتی خودت ست کردی.
۳) قدرت در بیان نیست، در احساس طبیعی بودنشه
این نکته خیلی مهم بود:
جمله رو باید «مثل حقیقت» گفت، نه مثل تلاش برای تأییدش.
یعنی حالت درونی باید بگه: «من سرچشمهام.»
نه اینکه فقط تکرارش کنی.
اتصال این مفاهیم به زندگی و کار من
وقتی این پادکست رو گوش میدادم، چند جا واقعاً مکث کردم. انگار بعضی جملهها دقیقاً در نقطههایی خورد که سالهاست ازشون عبور کردم.
چندتا نوت خیلی مهم که برای خودم نوشتم در حین گوش دادنش:
◼ من همیشه قبل از هر جهش کاری، چند روز قبلش یک تغییر درونی حس میکنم
حالا میفهمم این دقیقاً همون ۷۲ ساعته.
◼ هر پروژهای که خراب شده، در روزهای وسطش شک و مقاومت زیاد داشتم
و این پادکست یادم داد که اینها نشانه ی «درست بودن مسیر» هستن، نه «خرابی مسیر».
◼ من همیشه وقتی یک محصول یا ایده ی جدید رو واقعاً «قبول» میکنم، دنیا چند روز بعد واکنش نشون میده
نه قبلش، نه لحظه ی تصمیم، بلکه چند روز بعد.
◼ اینکه دنیا واکنش نشون میده، «قانون»ـه نه «اتفاق»
و من اینو در کار، کسبوکار، حتی سیستمهای الگوریتمیک دیدم.
چیزی که برای من تبدیل شد به یک “قانون عملی”
یک ساختار عملی برای خودم نوشتم.
اگه بخوام خلاصهش کنم:
۱) خواستهام را انجامشده فرض کنم، نه «در مسیر» بودنش
فقط وقتی کار میکنه که حالت درونیام بگه: انجام شد.
۲) ۷۲ ساعت را بهعنوان “چرخه ی سیستم” بپذیرم
- روز اول یعنی کاشت
- روز دوم یعنی مرگ نسخه ی قبلی
- روز سوم یعنی ظهور نسخه ی جدید
یادآودی کنم که خب روز ها استعاری ان دیگه ، منظور سه مرحله ست.
۳) مقاومتها را نشانه ی درست بودن مسیر ببینم
نه دلیل برای برگشت
نه دلیل برای شک
نه دلیل برای رها کردن
۴) در تمام این ۷۲ ساعت فقط یک کار بکنم: ماندن در “هویت جدید”
چه در احساس
چه در رفتار
چه در واکنشها
این تنها کارمه.
کشف دوست، کشف ذهن
دوست عزیزی که باهاش جلسه داشتم، این دومین باری بود که باهاش روبرو میشدم.
اما همیشه معتقدم آدمها رو باید با علایقشون شناخت، نه فقط با حرفشون.
وقتی اون وسط گفت درباره ی این پادکست شنیدم، راستش برای من بیشتر از خود پادکست، «کشف اون دوست» جذاب بود ، میخواستم ببینم طرز فکرش چیه، شخصیتش چیجوریه، با چه عینکی داره به دنیا نگاه میکنه.
ولی بعدها، وقتی پادکست جلو رفت و بیشتر گوش دادم، کمکم متوجه شدم که نه فقط کشف ایشون برام مهم شده، بلکه واقعاً «گوینده» پادکست رو هم شروع کردم کشف کردن؛ فهمیدم باید بیشتر دنبالش باشم.
حالا نه اینکه با همه ی حرفاش حال کنم، نه؛ اما خیلی از حرفاش واقعاً بدرد بخور بودن برام.
معرفی این پیرمرد با صدای گرمش
این قسمت رو فعلا سپردم به هوش مصنوعی تا بره و ببینه ایشون کیه ،این پیرمرد با این تن صدای گرم و تأثیر گذار ، تا بعد سر فرصت خودم برم بیشتر دنبالش ، ظاهرا صدای تولید شده ی پادکست هم با هوش مصنوعی انجام شده و صدای ایشون کلون شده و شبیه سازی شده! برای آشنایی بیشتر باش میتونید به ویکیپدیا ش سر بزنید ، چیزی که ChatGPT برام ریسرچ کرد ازش رو باتون به اشتراک میذارم:
Neville Lancelot Goddard (۱۹۰۵–۱۹۷۲) شخصیتی عمیق، مرموز و تأثیرگذار در عالم عرفان، خودشناسی و آموزههای «تفکر نو» بود.
زندگینامه: او در جزیره باربادوس متولد شد و در جوانی به نیویورک مهاجرت کرد تا در تئاتر کار کند. بعداً تئاتر را رها کرد و تمام انرژیاش را به نوشتن، تدریس و سخنرانی در زمینه متافیزیک، تصور (Imagination) و قانون آگاهی اختصاص داد.
آموزش معنوی: یکی از استادان مهم او، مردی به نام «عبدالله» بود که به او کابالا، معانی رمزی کتاب مقدس و مسیری عرفانی آموخت.
تدریس و فعالیت عمومی: در دهههای ۴۰ تا ۷۰ میلادی، گادارد سخنرانیهایی در شهرهایی مثل لس آنجلس، نیویورک و سن فرانسیسکو داشت و با مخاطبان زیاد درباره قدرت تخیل، باور درونی و ایجاد واقعیت صحبت میکرد.
کتابها و آثار: او بیش از ده کتاب نوشت، از جمله آثاری مثل Feeling Is the Secret که پایه بسیاری از آموزههای «خلق واقعیت از طریق تخیل» اوست.
میراث: آموزههای او تأثیر عمیقی بر تفکر معنوی و خودسازی داشتهاند؛ او معتقد بود که تخیل انسان خالق زندگیاش است — «انسان تصور میکند و زندگی را شکل میدهد.»
بزرگترین درسی که گرفتم
بعد از اینکه بازم مثل همیشه اذیت شدم که باید بیشتر روی زبان انگلیسیم کار کنم :)) ، کل این پادکست برای من یک پیام مرکزی داشت:
دنیا نه براساس خواستههای تو، بلکه براساس هویتِ تو جواب میدهد.
و تغییر هویت ، هرچقدر هم قوی، حرفهای، هدفمند و هوشمندانه ،
بدون طی کردن چرخه ی ۷۲ ساعته اتفاق نمیافته.